الشيخ السبحاني

71

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى )

حضور او مىرسيدند . از حسنِ تصادف ، « بحيراء » با كاروان بازرگانى « قريش » روبرو گرديد . چشم او به برادرزادهء « ابو طالب » افتاد و توجه او را جلب كرد . نگاه‌هاى مرموز و عميق او نشانهء رازى بود كه در دل او نهفته بود ؛ دقايقى خيره‌خيره به او نگاه كرد . يك مرتبه مُهر خاموشى را شكست و گفت : اين طفل متعلق به كدام يك از شماها است ؟ گروهى از جمعيت رو به عموى او كردند و گفتند : متعلق به ابو طالب است . ابو طالب گفت او برادرزادهء من است . « بحيراء » گفت : اين طفل آيندهء درخشانى دارد ، اين همان پيامبر موعود است كه كتاب‌هاى آسمانى از نبوت جهانى و حكومت گستردهء او خبر داده‌اند . اين همان پيامبرى است كه من نام او و نام پدر و فاميل او را در كتاب‌هاى دينى خوانده‌ام و مىدانم از كجا طلوع مىكند و به چه نحو آئين او در جهان گسترش پيدا مىنمايد . ولى بر شما لازم است كه او را از چشمِ يهود پنهان سازيد ، زيرا اگر آنان بفهمند او را مىكشند . « 1 » بيشتر تاريخ‌نويسان بر آنند كه برادرزادهء « ابو طالب » از آن نقطه ( بصرى ) تجاوز نكرد ، ولى روشن نيست كه آيا عموى محمد او را همراه كسى به مكه فرستاد ؟ ( و اين مطلب بسيار بعيد به نظر مىرسد كه ابو طالب پس از شنيدن سخنان راهب ، او را از خود جدا كند ) ، يا اينكه خود او همراه برادرزاده راه مكه را پيش گرفت و از ادامهء سفر منصرف گشت . « 2 »

--> ( 1 ) . تاريخ طبرى ج 1 / 33 - 34 و ابن هشام در سيره ج 1 / 180 - 183 ، جريان را مبسوطتر و گسترده‌تر از اين نقل كرده است ولى فشردهء آن همان است كه نقل كرديم . ( 2 ) « سيرهء ابن هشام » ، ج 1 / 194 .